سر خلا باسن لخت
آفتوبه
Friday, April 17, 2026
شیداییه
دشت جنازه‌ها را نشانم داد. جنازه مسلمانانی که من، شوالیه معبد، به نسل‌کشی از دم تیغ گذرانده بودم. فکر می‌کرد فرمانده مغولی بودم که برای غارت و کسب منافع مرتکب این کشتار دهشتناک شده ام. از اعتقاداتم که منجر به این جهاد مقدس شده بود چیزی نمی‌دانست. از آنچه در این مواجهه تکان‌دهنده هم داشت در ذهنم می‌گذشت باز چیزی نمی‌دانست... تا لب به سخن باز نکرده بودم. حتی بعد از گفتنشان هم باور نکرد. زمانی باورش شد که درد گناه ارتکاب جنایتی چنین سهمگین به زانوی هق‌هق و اشک درآوردم. من کریه‌ترین جنایتکار بودم و چه هولناک‌تر که با توهم خیر و درستی چنین جنون ویرانگری را به حقیقت انکارناپذیر دشت جنازه‌ها رسانده بودم. هیچ توجیه و توضیحی مردگان را زنده نمی‌کرد. قطع دستان شمشیرزن گناهکارم هم تغییری در حال آن جان از کف دادگان نمی‌داد. من ماندم و امتداد بی‌نهایت تصویر دشت جنازه‌ها که می‌رفت چشم‌انداز ابدی وجدان نفرینی‌ام باشد.